الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
542
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
قرقيسيا رسيدند [ 1 ] زفر با ايشان گفت : بمانيد و آسوده شويد سه شب بماندند . و طبرى گويد : خوراك و علف فرستاد و جرّاحان روانه كرد و براى علاج خستگان و سه شب همه را مهمان كرد و توشهء راه داد و برگ سفر ساخت و ايشان را روانهء كوفه كرد ( 1 ) و سعد بن حذيفة بن يمان با مردم مدائن تا هيئت آمدند و خبر آنان را شنيدند و بازگشتند و سعد بن حذيفه مثنى بن مخربه عبدى را در قريهء صندودا ديدار كرد و خبر قتل و هزيمت اصحاب سليمان را بگفت و هر دو در آنجا بماندند تا خبر رسيد كه رفاعه نزديك است ؛ چون او نزديك ده رسيد به استقبال بيرون شدند و با هم بگريستند و يك شبانه روز بماندند پس از آن هر كدام به شهر خويش بازگشتند و چون رفاعه به كوفه رسيد مختار در زندان بود و از زندان سوى رفاعه نامه فرستاد : اما بعد مرحبا به آن گروه مردم كه خدا از كشتگان ايشان راضى شد و بازگشتگان را پاداش عظيم مقرّر داشت به پروردگار خانه قسم كه هيچكس از شما گامى ننهاد و و بر بلندى بر نيامد مگر ثواب خداى براى او بزرگتر بود از دنيا و ما فيها . سليمان تكليف خود را انجام داد و خداوند - تعالى - او را سوى خود برد و روح او را با پيغمبران و صدّيقان و شهدا و صالحان محشور كرد و او كسى نبود كه شما به دستيارى او فيروز گرديد منم آن امير مأمور و امين مأمون ، كشندهء ستمگران و كينه جوى از دشمنان دين پس بسيج كنيد و آماده باشيد و شادمانى نماييد و يكديگر را مژده دهيد و من شما را به كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خونخواهى خاندان و دفع ستم از ضعفا و جهاد با فاجران مىخوانم و السّلام . و طبرى از هشام از ابى مخنف روايت كرده است كه گفت : شنيدم مختار نزديك پانزده روز درنگ كرد يعنى بعد از بيرون رفتن سليمان بن صرد و با ياران گفت : « عدّوا لغازيكم هذا اكثر من عشر و دون الشّهر ثمّ يجيئكم نبأ هتر من طعن نتر و ضرب هبر و قتل جمّ و امر رجم فمن لها
--> [ 1 ] طبرى از ابى مخنف از سليمان بن ابى راشد از حميد بن مسلم روايت كرده است و حميد بن مسلم از توّابين است گفت : چون آمادهء بازگشتن شديم عبد اللّه بن غزيه بر سر كشتگان بايستاد و گفت : خدا شما را رحمت كند كه راست گفتيد و شكيبايى نموديد و ما دروغ گفتيم و گريختيم و چون روانه شديم و بامداد شد ديديم عبد اللّه بن غزيه با بيست مرد ديگر بسيج بازگشتن كردهاند تا با دشمن جهاد كنند و رفاعه و عبد اللّه بن عوف احمر و ديگران آنها را سوگند دادند كه مانند شما مردم با نيت و همت روا نيست از ما جدا گرديد و سبب سستى ما شويد و به اصرار آنها را منصرف كردند مگر يك تن از بنى مزينه كه او را عبيدة بن سفيان مىگفتند نخست با ما آمد و ظاهرا قانع شد اما چون از او غافل شدند بازگشت و به شمشير بر اهل شام حمله كرد و كشته شد . و حميد بن مسلم گفت : اين مرد با من دوست بود مىخواستم بدانم بر وى چه گذشت مردى آزدى را در مكه ديدم سخن از آن روز به ميان آمد گفت : شگفتترين چيز كه در روز عينورده ديدم اينكه پس از هلاك آن قوم مردى با شمشير بر ما حمله كرد ما به رزم او بيرون شديم پى اسبش بريده بود و مىگفت : « انّى من اللّه الى اللّه افرّ رضوانك اللّهمّ ابد و اسر » تا كشته شد . حميد گفت : اشك من از شنيدن آن روان شد آن مرد پرسيد : تو را بلا و خويشى بوده است ؟ گفتم : نه و ليكن دوست و برادر من بود . گفت : اشك تو بايستاد بر مردى مضرى كه بر گمراهى كشته شد گريه مىكنى ؟ گفتم : گمراه نبود و بر هدى و به بيّنت كشته شد . گفت : خدا تو را هم به آنجاى برد كه او را برد . گفتم : آمين و تو را بدانجا برد كه حصين بن نمير را برد انتهى ملخصا .